عاشقانه ها

درد دل

 

شباهنگام لب دریاچه می رفتم و میگفتم با خود
او یک شب انجا دیده خواهد شد
من او را پیش از این هرگز ندیده نام اورا نیز نشنیده
و انگار
روزگاری
باهم اشنا بودیم
شبی امد
ولیکن دیر وقت امد
نه فانوسی نه مهتابی
هوا بس تیره بود وتار
و
دامن دریاچه پرطوفان
سوار قایقی گشتیم و برخیزابها
رفتیم تا دیری
من اورا باز نشناختم
زیرا که شب تاریک بود و موج نیرومند
ولی ای افسوس ای اندوه
او را موج ها بردند

و اینک هر سحر در قلب من نیلوفری نمناک می روید...

همیشه در عجب بودم

 

که چرا در جاده عشق

پا به پایم نمی آمدی

حتی وقتی آهسته و پیوسته می رفتم.

امروز فهمیدم...

ریگی که در کفشت بود تو را می آزرد!!!

   + پدرام آریا فر ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; ٤ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()