درد دل
شباهنگام لب دریاچه می رفتم و میگفتم با خود
او یک شب انجا دیده خواهد شد
من او را پیش از این هرگز ندیده نام اورا نیز نشنیده
و انگار
روزگاری
باهم اشنا بودیم
شبی امد
ولیکن دیر وقت امد
نه فانوسی نه مهتابی
هوا بس تیره بود وتار
و
دامن دریاچه پرطوفان
سوار قایقی گشتیم و برخیزابها
رفتیم تا دیری
من اورا باز نشناختم
زیرا که شب تاریک بود و موج نیرومند
ولی ای افسوس ای اندوه
او را موج ها بردند
و اینک هر سحر در قلب من نیلوفری نمناک می روید...
همیشه در عجب بودم
که چرا در جاده عشق
پا به پایم نمی آمدی
حتی وقتی آهسته و پیوسته می رفتم.
امروز فهمیدم...
ریگی که در کفشت بود تو را می آزرد!!!
چی بگم از کجا بگم ؟ دردمو با کیا بگم ؟
چشمهایم را می بندم و روح را از قفس تن آزاد میکنم و آنقدر سبک می شوم که حد ندارد..
اما حیف که این لذت هم دوامی ندارد ... ناخودآگاه اشکهایم فرو می ریزند... آری امشب
شب عشق است و خوش به سعادت عاشق ....
حیف ، حیف که این چنین هوس دنیا بالهایم را آتش می زند... معبودم دگر بالی ندارم
که عاشقانه به سویت پرواز کنم.... درونم آتشی برپاست ز فراقت....
...................................................................................................................................
معبودم چه بگویم از این شب که عقل ناقصم چطور می توند عظمت و شکوه این شب
را درک کند...
معبودم درونم غوغایی است.هوس و حسد و کینه و دروغ و غیبت وجودمان را به آتش کشیده.
معبودم چه بگویم که دگر محبت کیمیا شده .... به راحتی می شکنیم قلبهای شیشه ای را و
خم به ابرو نمی آوریم....
معبودم جگرم آتش می گیرد بیاد آن شب وحشتناک سرد که خود را درون خانه ای یافتم که
آن پسرک پرورشگاهی درون کلبه کوچکش بخاریی نداشت تا خود را از سرمای زمستان
در امان نگه دارد.... در حالیکه همسایه اش در هر اتاقش یک بخاری داشت.... آن شب چقدر
از خودم بیزار گشتم و با بغض خوابیدم....
معبودم با گستاخی تمام تو را از دلهایمان رانده ایم در حالیکه با عشق می گویی : ای
بنده ام تو را هفتاد مرتبه بیشتر از عشقی که مادرت نسبت بتو دارد دوست دارم......
شرمسارم......حتی این اشکها هم اندکی از شرمساریم نمی کاهد.فقط دستهایم را
به سویت بالا می برم و با ناله وجودم ازت تمنا میکنم که از این بند و اسارت نجاتمان دهی...
این بار میخواهم برای تو بنویسم....... برای فرشته مهربون خدا......فرشته ای که معبودم
برای بنده دلشکسته اش فرستاد تا برای او پیام آور مهربونی و آرامش باشه....
خدا رو شاکرم که تو را دارم..... با اینکه میدونم وصال تو خیلی غیرممکنه اما باز هم به خود
می بالم که هنوزم میتوانم محبت تو رو در جان و قلبم احساس کنم....
خوشحالم که در این دنیایی که آدمهایش محبت رو به بهایی اندک به حراج گذاشته اند یکی را
در قلبم احساس میکنم که بزرگترین ثروتش پاکی و بی ریایی است.... بزرگترین مقامش
مهربانی است..... ای الهه ی مهربانم همیشه در خاطرم عزیز و بزرگ بودی و خواهی ماند...
از خدا میخوام که هر جا که هستی و خواهی بود خوشبختی رو با تموم وجود در قلبت
احساس کنی....... چونکه میدونم لیاقتت کمتر از خوشبختی نیست.........
در این روزهای مهربانی و عشق چیزی ندارم که لایقت باشد جز این قلب کوچک که در برابر
وسعت بینتهای دل مهربانت ناچیز است را از من بپذیر.......
((قلب من دو نیمه دارد........
نیمی سرخ و نیمی سیاه قلب سرخم برای تو می تپد و قلب سیاهم از دوری تو))..........
زمستان زیباست ...
در این شب سرد زمستونی ناخوداگاه یاد تنها همدم سالهای نوجونیم افتادم....
بدجوری دلم هوای سازمو کرده....رفتم و اونو از لابلای وسایل قدیمی پیدا کردم.....
امان از بی وفایی خودم...... اومدم و خاک روی جعبشو پاک کردم....
وقتی جعبه شو باز کردم ،
با دیدنش دلم بد گرفت....تموم خاطرات چندین ساله از جلوی چشمام رد شد......
سازو آماده نواختن کردم اما گویی همه چی رو فراموش کردم...
از این گذشته دستام نای زدن نداره....اما نمیتونم به این راحتی بگذرم ....
اولین ضربه رو میزنم..... آروم آروم ادامه میدم....
ناگهان احساس میکنم بی اراده ام و خود ساز داره مینوازه....
فقط می بینم که دستانم روی سیمها حرکت میکنه...
آری ساز زد و منم عقده چند ساله رو فریاد زدم.....
((تو رفتی و دلم غمین شد.... قرین آه آتشین شد...... از آن شبی که بر نگشتی
جهان که شادی آفرین بود.... به چشم من غم آفرین شد.... از آن شبی که ... ))
وای چه آرامشی....
بازم ادامه میدم....وای خدایا ساز داره چی میزنه.....
همون آهنگی که تموم عشقم بود یاد گرفتنش.....
به چه مصیبتی استاد رو راضی کردم یادم بده ،
آخه اون میگفت خیلی زوده اینو یاد بگیری......
همیشه آخر کلاس برام میزد و منو می برد به یه دنیای دیگه.....
ناله ساز بلند شد :
((شد خزان گلشن آشنایی بازم آتش به جان زد جدایی
با تو وفا کردم تا به تنم جان بود عشق و وفاداری با تو چه دارد سود))
اونقدر با نوای ساز خوندم که احساس کردم ساز داره بلند بلند گریه میکنه.......
گریه ساز منو بیشتر تحریک میکرد....
رفتم سراغ یکی دیگه که اونم برام یه دنیا ارزش داشت......
((تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
من همه جا پی تو گشته ام از می و مه نشان گرفته ام
بوی تو را زگل شنیده ام دامن گل از آن گرفته ام
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی))
دیگه به اینجا که رسیدم طاقت گریه های ساز رو نداشتم .....
به خودم اومدم ،
انگار نه انگار که بعد از سالها این یاربا وفامو اینطوری بی رحمانه گریوندم....
ای ساز مهربونم :
آری هنوزم بعد از این همه سالها آدما سرد و یخی هستند ، درست مثل همین شب سرد زمستونی.....
خواب ...
داشتم آسمونی میشدم و پر میکشیدم به یه دنیای دیگه.
اما حیف که این زمین منو زندانی خودش کرد.اونقدر این خواب طولانی شد
که بخواب عمیقی فرو رفتم و دیگه همه چی شد رویا و آرزو.........
هرزگاهی از این خواب بیدار میشم و سعی میکنم خود را آماده پرواز کنم
و برم به جایی که آدماش این همه ریاکار و درغگو نیستن.اما افسوس که نمیتوانم.
اشک میریزم و التماس معبود میکنم و میخواهم که مرا از این بند آزاد کند.
اما این خواب عمیق لیاقت آسمونی شدن رو ازم گرفته.
وای دنیا لعنت بر تو که تموم دلخوشیهامو ازم گرفتی.
چشمهایم رو می بندم و به گذشته ای که دوران کودکی و نوجوانیم رو رقم زد پا میگذارم.
آهی از سر حسرت میکشم....
ای کاش میشد و برمیگشتم و از نو میساختم.........
اینم متن کامل شعر کوچه فقط به خاطر تک ستاره ی زندگیم رها :
بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جان وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخهها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن
لحظهای چند بر این آب نظر کن
آب، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم:
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم
باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم، نرمیدم
رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم 
الان ساعت 12:43 شبه و من در حال سیگار کشیدن و خلوت با خودمم...
منتظر نظرتونم



شوخی
اوف باز تو اومدی اینجا رو به گه کشیدی چند بار بگم نیا 
حالا چرا ناراحت میشی مطلب سرکاری بود دیگه باسه اینکه ناراحتیت برطرف شه بهتره بری دستشویی 




راستی دیگه اخر شبه جیش یادت نره

بدون شرح ...
مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت
خدمت سربازی - یگان خواهران
صبحگاه:
فرمانده: پس این سربازه ها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم سربازه !)
کجان؟
معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن
ساعت 10 صبح همه بیدار میشوند...
سلام سارا جان
سلام نازنین، صبحت بخیر
عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر
سلام نرگس
سلام معصومه جان
ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی
...
صبحانه:
وا...اقای فرمانده، عسل ندارید؟
چرا کره بو میده؟
بچه ها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفغ میکنه
آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم
...
بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه)
فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید
وا نه، لباسامون خاکی میشه ...
آره، تازه پاره هم میشه ...
وای وای خاک میره تو دهنمون ...
من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا ...
...
ناهار
این چیه؟ شوره
تازه، ادویه هم کم داره
فکر کنم سبزی اش نپخته باشه
من که نمی خورم، دل درد میگیرم
من هم همینطور چون جوش میزنم
فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!
بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟
برو خودت غذا درست کن
والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمی کنم، حالا واسه تو..
چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد
...
بعد از ناهار
فرمانده: کجان اینا؟
معاون: رفتن حمام
فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد ، اما صدای داد او در میان جیغ سربازه ها گم میشود...
هوووو....بی شعور
مگه خودت خواهر مادر نداری...
بی آبرو گمشو بیرون...
وای نامحرم...
(کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!!)
...
بعد از ظهر
فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟
یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟
جوجه بدون برنج
رژیمی عزیزم؟
آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم.
...
شب در آسایشگاه
یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟
فرمانده: بله بسیار زیاد!
خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم
فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!
فرمانده میره تو آسایشگاه:
وا...عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو
راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو
فرمانده: بلندشید برید بخوابید!
همه غرغر کنان رفتند جز 2 نفر که روبرو هم نشسته اند
فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟
واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.
آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده
فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.
سرباز: آخه گناه داره، طفلکی
مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا
نظر یادت نره !!!!
آدمک تنهاست بخند ...
شما آدم های تنهای امروزی بنا به موقعیت با هم دوست می شوید ! دوستی های دانشگاهی، دوستی های دبیرستانی، دوستی های کاری و ...!
بعد از اتمام موقعیت های مشترک ، یک شماره موبایل می ماند و چند خاطره و هرکس راه خودش را می رود.
شما آدم های تنهای امروزی بنا به منافع مشترک با هم رفیق می شوید ، دست در دست هم می دهید و زیر آب فلانی رو می زنید یا از غیبت کردن پشت سر بهمانی کلی خاطرتان را شاد می کنید و بعد از مدتی ، منافعتان تمام می شود و از یکدیگر خسته می شوید!
شما آدم های تنهای امروزی یا حافظه بلند مدت ندارید یا بی احساسید یا تنبل!
دلتان برای هیچ کس و هیچ جا تنگ نمی شود و اگر بشود، نه به دلیل مشغله بلکه به خاطر تنبلی به دلتنگی هیچ محلی نمی گذارید!
شما آدم های تنهای امروزی تنهاییتان را با کتاب پر می کنید کتاب هایی که گاه شما را با لذت هایی آشنا می کنند که در اختیار ندارید و بعد سرخورده و افسرده می شوید!
شما آدم های تنهای امروزی به لطف دیگران هیچ توجهی نمی کنید و رد می شوید از آنها و تازه لگدی هم حواله اشان می کنید و به بهترین دوستانتان هم رحم نمی کنید.
شما آدم های تنهای امروزی تشنه محبت نیستید و صد البته توجه! هرکس هم که بهتان محبت کند می شود آویزون که شان و منزلتش را له کنید.
شما آدم های تنهای امروزی تا دلتان بخواهد آشنا و دوست مجازی دارید که رابطه های تعیین شده با شما دارند و من هنوز فایده این دوستی ها کشف نکردم ولی آدمی هست و ارتباطاتش !
شما آدم های تنهای امروزی حالت صورتتان را پشت صورتک های مسنجر قایم می کنید.
شما آدم های تنهای امروزی با اس.ام.اس و کامنت و ... وسایل غیر کلامی و غیر دیداری مراتب چاکریت و رفاقت و تبریک تولد و تسلیت را تمام و کمال به جا می آورید، روحتان را شاد می کنید.
ولی وقتی روحم به ملکوت اعلا پیوست جبران تمام تنها گذاشتن ها در مراسم تشییع و خاکسپاری با تمام وجود حضور پیدا می کنید!
شما آدم های تنهای امروزی برای چیزهای مهم وقت صرف نمی کنید همه چیز را آماده می خواهید!
بله اوضاع به همین منوال است روزگار می چرخد برای خودش و همه چیز را تند تند می چرخاند اصلا به همین دلیل همه چیز زودگذر است.
فقط این وضعیت کمی ترسناک است می ترسم از تنبلی و بی رفیفی زمانی برسد که آدمک ها به سطل زباله تبدیل شوند، سطل زباله هایی پر از حرف های چرک کرده ناگفته ، بی رحمی،بی مهری، دوست نداشتن ، ترس و سرخوردگی و ...
راستی چقدر خوبه که من آدم نیستم آدمکم...!
ادامه مطلب
نظرات ()

